وبلاگ شخصی سید مهدی قمی

شعر ولادت حضرت رقیه (س)

امشب نسیم عشق درعالم وزیده است

شهدجنون به کام دل ماچکیده است

 مستی خودش شده است خراب شراب ما

عقل ازسرتمامی مستان پریده است

 امشب فرشته از سربازار آسمان

صدهدیه بهر دیدن دلبرخریده است

 حال وهوای عرش خدا داده برزمین

گویاکه شاهکار دگرآفریده است

 تاکوچه های شهرمدینه به شوق وشور

مامور وحی دلشده باسر دودیده است

 گویادوباره سوره کوثرشده نزول

گویادوباره حضرت زهرا رسیده است

 خورشید عشق بر رخ مهتاب خنده زد

امشب رقیه آمده ارباب خنده زد

 *****************

به به چه جشن وشور وسروری بپاشده

شهرمدینه نه همه جاکربلاشده

 امشب حسین مادرخود رادوباره دید

به به  به اوچه گنج عظیمی عطاشده

 عباس داشت آرزوی روی فاطمه

شکرخدا که حاجت اوهم روا شده

 آیابراستی بود این نور- فاطمه؟

یاروح اوبه جسم دگرجابجا شده

 این دختراست یاکه بودحوری بهشت

حوریه هم به حسن رخش مبتلا شده

این گل بود زباغ گلستان عاطفه

تنها برای دامن زینب سوا شده

 خورشیدعشق بررخ مهتاب خنده زد

امشب رقیه آمده ارباب خنده زد

*****

این یاس نوشکفته نگاهش بهاری است

بهرحسین آخرچشم انتظاری است

 مثل تمام پاک نهادان اهل بیت

او از نژاد ونسل شه ذوالفقاری است

 گویاستاره آمده بر پشت بام ماه

وقتی به روی دوش عمو درسواری است

 یک هدیه:سینه ریز و دوتاگوشوار ناب

اکبرخرید وگفت که این یادگاری است

 هرقدرناز اوبکشد بازهم کم است

بهرحسین دخترک ته تغاری است

 عباس وقاسم وعلی اکبر وحسین

دور وبرش عجب صف عشق وحصاری است

 اوظاهرش سه ساله ولی پیرمعرفت

وقتش بیاید اوصنم جان نثاری است

 خورشید عشق بررخ مهتاب خنده زد

امشب رقیه آمده ارباب خنده زد

 **

 ازعطرسیب غرق ونگاهش پرازاثر

دارد نمک به چهره و کامش پرازشکر

 پابرزمین اگربزند میشودطلا

رخ گربسوی شب بکشدمیشودسحر

مریم کنیزملتمس خانواده اش

موسی خمیده دربراو گشته تاکمر

 بااین همه مقام کسی یاری اش نکرد

درشهرشام وکوفه که اوبودخونجگر

 درد دل شکسته خود رابریده جان

یکشب برای راس پدرگفت مختصر

 ازبس دویده ام وسط کوچه های شهر

ناخن زپای زخمی من کنده شد پدر

 خورشید عشق بررخ مهتاب خنده زد

امشب رقیه آمده ارباب خنده زد

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 15:34  توسط سید مهدی قمی  |